حسن حسن زاده آملى
38
گنجينه گوهر روان (فارسى)
است . اين ادلّه نظر به تجرّد نفس ناطقه ندارند بلكه همين اندازه مغايرت نفس را با بدن اثبات مىكنند - يعنى علاوه براين كه نفس مزاج نيست ، گوهرى قائم به خود و مغاير با بدن جسمانى محسوس است - . 3 . و ديگر تجرّد نفس ناطقه است به تجرّد برزخى كه در مقام خيال نفس و مثال متصل است ؛ و براين تجرّد چندين دليل اقامه شده است . 4 . و ديگر تجرّد نفس ناطقه در مقام تجرّد عقلانى است ؛ و براين امر ادلّه بسيار اقامه شده است ؛ و هر يك از ادلّه تجرّد ، منتج اين نتيجهاند - يعنى همه در اين نتيجه شريكاند - كه چون نفس عارى از مادّه و احكام آنست - گوهرى بسيط غير محسوس از عالم وراى طبيعت است ، و از فساد و اضمحلال كه لازمهء مركّبات طبيعى است ، مبرّى است . و چون فساد نمىپذيرد هيچگاه زوال و فناء نمىيابد و براى هميشه باقى است . 5 . و ديگر فوق تجرّد بودن نفس است كه علاوه بر مجرّد و عارى بودن از ماده و احكام آن مجرّد از ماهيّت نيز هست كه او را حدّ يقف نيست . و براين امر نيز ادلّه عقلى و نقلى اقامه شده است . 6 . و ديگر اين كه نفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است كه به كسب كردن معارف و حقائق و تحصيل ملكات أعمال فاضلهء انسانى اشتداد وجودى و سعهء مظهرى پيدا مىكند و به اتّحاد علم و عالم ، و عمل و عامل به سوى كمال مطلق ارتقاء مىيابد . 7 . و ديگر بودن نفس عين مدركات خود است كه اتّحاد مدرك و مدرك و إدراك است ، و أدلّه اتحاد عاقل به معقول متكفّل اثبات اين امر است . 8 . و ديگر اتّحاد نفس به عقل فعّال يعنى مفيض صور علميّه ، و فناى نفس در آن است . 9 . و ديگر جوهر بودن علم و عمل و انسانسازى آنها است - يعنى علم و عمل